آمده ام دور شوم یا نزدیک؟
فرار می کنم یا تعقیب؟
آنقدر سبک شده ام
که دیگر
جای پاهایم روی خاک نمی ماند
بازیچه جاده شده ام
می رود..........می روم
کج می شود..........کج می شوم
بن بست می شود..........می ایستم

بار سفرم را بسته ام
مقصدم؟
یک قدم آن طرف زندگی
دیگر
برای این دنیا رنگ تکرار گرفته ام
دیگر
زمین تاب سنگینی ام را ندارد
و هوا
تحمل تلخی ام را
دلم هوای خاک کرده
از اینهمه بی رنگی خسته ام
میخواهم سفید پوش شوم
میروم اما
میدانم
نه اینجا بدرقه میشوم
نه آنجا پیشواز
دلم هوای خاک کرده
ذهنم
بوی ماندگی گرفته
یخ زده ام از خورشید
میروم
دنبال هوای دلم
به خاک

گاهی وقتا سر به زیری باعث میشه وقتی از پارک نزدیک محل کارتون رد میشید همش سرتون پایین باشه تا احیانا پاهاتون روی حلزون های کوچیک روی سنگفرش کف پارک نره...
آدما فقط جاهایی از غُصههاشونُ برای دیگران تعریف میکنن، که کمتر آزارشون میده… غمِ بزرگ، مالِ خودِ آدمه!
و دل آرام گریست
آن زمانی که تو رفتی تنها
دل تنها و غریبم چه غریبانه گریست
و تو.............چرا بر غم من خندیدی
تو چرا بر دل من خندیدی

دلم را دیریست سپرده ام به باد
شاید بیابم او را بار دگر ...
اما باد دلم را برده است .
به ناکجا آبادی که خسته از گردباد است
و همیشه بارانی .....

زندگی چون قفس است
قفسی تنگ
پر از تنهایی....
وچه خوب است
لحظه ی غفلت آن زندانبان
پس از آن هم
پرواز ..........
مــي انــديــشــــم....
تويي كه تمام لحظات زندگي مرا محاصره كردي.....
تويي كه نمي دانم كي خواهي آمد....
اصلاً بگو ببينم مي آيي؟
مي آيي.... تا با تمام دلتنگي هاي سرزمين آرزوهايم وداع كنم؟
مي آيي.... تا شقايق هاي قلبم دوباره جان بگيرد؟
مي آيي.... تا از درياي نگاهت
قطره اي هم بر كوير چشمانم بريزم؟
مي آيي.... تا ستاره هاي آسمان زندگانيم
از ناله هاي شبانه ام آرام بگيرند؟
كاش مي دانستم از اوج كدامين قله ،
از دل كدامين شب ، از عمق كدامين
جنگل خواهي آمد....
تا برايت قلبم ، اين بزرگ ترين سرمايه ام را
پيش كش آورم و به تو بگويم

جلسه محاكمه عشق بود
و قاضي عقل
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
يعني فراموشي
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت
ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند
تنها عقل و قلب در جلسه ماندند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده
را هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم

در زمانی که وفا قصه ی برف در تابستان است
و صداقت گل ناپیداست
به که باید گفت؟.....
با تو خوشبخت ترینم....

زمستان و سردی قلب ها..
هواسرد است و سنگین است و دستانم از این سردی چه غمگین است وشاخه ترک
خورده نیلوفر شکسته شده بی سردل من باز .بی تا ب نیلوفر ست زمین لبریز از فریا د...
درختان همه در خوابند و شبها صدای گریه مهتاب و صدای ترنم سوزش سرد زمستان و
صدای نم نم باران صدای تشنگان دشت تنهایی...
کجاست ان سبزی و عطر یاس من کجاست رقص اقاقی ها و اواز قناری واشک من باز جاری شد چون باز یاد گذشته های از دست رفته در خاطرم تداعی شد...
زمستان عمرماهم می رسد روزی همان زردی همان خاموشی و حسرت و اه افسوس...
دل من یخ زده از این همه سردی ازبی رنگی لاله های به ظاهر زیبا از خواب نیلوفرها از خاموشی کبوتر ها دل من تنگ است دام غمگین اواز چکاوک هاست و شادی پرستو در کنار باغ...
زمستان است و دل تنگی وزمستان است و بی وفایی زمستان است سردی قلبها دل من باز هم تنگ است از این دنیا از ادمها..
و دستانم گرمی محبت آرزو دارد در این عصر دلتنگی دل من با ستاره هم صدا شد بازو از تاریکی شب گفت و از تنهایی و حسرت و از این فصل که هر سو سایه درد است.....
هوای قلب من هم زمستان است از سردی قلبها مینالد از بی وفایی از دروغ ها از دو روییها..

اما من باور نکردم
در ته مانده ی ذهنم بانویی را پنهان کردم
که هیچگاه دوستم نداشت....
آه
چه رسمی داری ای دوره زمونه
که هر روزت یه جا عاشق کشونه
هزاران ساله که میجنگه آدم
نمیدونه گرفتار جنونه
زمونه آه....
یک روز شاید همراه پرواز پرستوی عاشقی
واژه لبخند به سرزمین سوخته من بازگردد و امید
کوبه در را بفشارد!!
وسپیدی جای تمام این سیاهی ها را پر کند
آنروز من بر مردگان نیز سیاه نخ
واهم پوشید
حتی بر عزیزترینشان.....

خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری
لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی،زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری
با نگاهی سر شکسته،چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری
صندلی های خمیده،میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری
عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری
رو نوشت روزها را،روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیتها ، نامی از ما یادگاری
وبرگیر از لب می گون یاری بوس اشک آلود
تو هم در انتظار دلبری با ترس و لرز و بیم
سر آن کوچه یک ساعت بمان غمناک و رشک آلود
که از راز دل و درد درون من خبر گردی
تو همچون من میان ده به رسوایی سمر* گردی (معروف.مشهور)
خداوندا تو هم یک نامه با خون جگر بنویس
به زیبای که زلف او کمند آرزو گردد
وفاداری کن و جور و جفایش را تحمل کن
چنان خو کن به او تا هستی تو جمله او گردد
وبعد او را در آغوش رقیبی مست بی پروا
تماشا کن تا بهتر بدانی حالت ما را
خداوندا تو هرگز نامه ی معشوقه ای خواندی
که بنویسد تویی دینم تویی جسمم تویی جانم
ولی فردا همان فردا که آغاز جدایی هاست
بگوید کن فراموشم نمی خواهم پشیمانم
وتو مانند مرغ نیم بسمل* پر زنی بر خاک (نیمه جان)
و شعرت ناله ات آتش زند بر پیکر افلاک
خداوندا به تو داده است هرگز در همه عمرت
کلید قلب خود را لولی* شوخ فسونکاری (معشوق)
ولی فردا همان فردا کند تعویض قفلش را
و تو در پشت در درمانده غرق ناله و زاری
گهی انگشت حیرت بر دهان زان بی وفاییها
گهی امواج لعنت بر زبان زان آشناییها
خداوندا تو یک شب تیشه مردانگی بردار
و از ریشه برافکن این درخت عشق ومستی را
و خواهی دید با محو کلام دوستت دارم
تو خواهی داد بر باد فنا بنیاد هستی را
پس آن هر دلی را کردی از عشق بتی دلشاد
به او درس وفا هم در کنار عشق خواهی داد![]()
![]()
اين دل خسته مارا، مي برد
چشم مارا مي شست
راز لبخند به لب، مي آموخت
كاش مي شد كه به انگشت، نخي مي بستيم
تا فراموش نگردد كه هنوز انسانيم
قبل از آني كه، كسي سر برسد
ما نگاهي به دل خسته خود مي كرديم
شايد اين قفل، به دست خود ما باز شود
پيش از آني كه به پيمانه دل، باده كنند
همگی زنگ پيمانه دل، مي شستيم
« كاشكي »، واژه دردآور اين دوران است
« كاشكي »، جامه اميدي است
كه تن حسرت خود، پوشانديم
كاش مي شد كه كمي
لااقل
قدر وزن پر يك شاپرك، ما مسلمان بوديم

برای شکستن
من یه اخم کافیه
نیازی به فریادت نیست.
واسه اشک ریختنم
سکوت تو کافیه
نیازی به قهر نیست ...
برای مردنم حرف رفتنت کافیه
نیازی به انجامش نیست...
خدا پر داد تا پرواز باشد، گلويي داد تا آواز باشد.
خدا مي خواست باغ آسمانها ، به روي ما هميشه باز باشد .
خدا بال و پر و پرواز شان داد، ولي مردم درون خود خزيدند.
خدا هفت آسمان باز را ساخت ، ولي مردم قفس را آفريدند.»

امدی چه زیباست
گفتم دوستت دارم چه صادقانه!
پذیرفتی چه فریبانه
آغوشم برایت باز شد چه ابلهانه
با تو خوش بودم چه کودکانه!
همه چیزم شدی چه زود! چه عاشقانه
نیازمندت شدم چه حقیرانه!
به خاطر یک کلمه مرا ترک کردی چه ناجوانمردانه!
واژ غریب خداحافظی به میان آمد چه بی رحمانه!
ومن سوختم چه عاشقانه.........
ولی هنوز هم دوستت دارم غریبه
هنوز هم دوستت دارم.......
تو بگو ، اشک نریز
دل مهتابی من میمیرد
رنگ خاکستری قلب تو را میخواهد
یاد دلتنگی تو می افتم
یاد سربی شدن خاطره ها
و همان کوچه باریک و دراز
عطر گیسوی تو و راز و نیاز

زنده ام با نفسی از یادت
پیش تاریکی شب میمیرم
و تو انگار در این بی خبری
زندگی را به خیالت بردی
و در آن میلولی، پی یک تکه جان
به ره باور باش
پی آن روح اهورایی مست
که به حکم مردم به ته چاه سیاهی
پر از تاریکی و وحشت بردند....




چون تو در قاب زمان می نگری
پنجره خالی نیست نفسی هست
صبایی که تو را می خواند
و در این عمق نفوذ ابدی
لحظه ها مثل دقایق همه جا بیدارند
تا نشان ابدیت همه جا جار زنند
و تو خود می دانی
که در این وادی بی راه کجا خواهی رفت
کی نشاط و غم دل را به صبا خواهی گفت
که به آرامش عالم همه جا جار زند
تا تو رسوا نشوی
عاقبت سوی دل هوشیارت
مرگ را با همه بودن خود می خواهی
و تو خود می دانی
که دقایق همه جا بیدارند

بزرگی راگفتم زندگی چند بخش است؟
گفت : ۲ بخش"کودکی و پیری"
گفتم جوانی را چه شد؟
گفت با عشق ساخت وبا بی وفایی سوخت و با جدایی مرد...

هيچكس اشكي براي ما نريخت
هركه با ما بود از ما ميگريخت
چند روزي است كه حالم ديدنيست
حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل ميزنم
گاه بر حافظ تفاءل ميزنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يك غزل آمد كه حالم را گرفت
"ما ز ياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه ميپنداشتيم"

چه قدر ساده بوده ام
منی که سفرۀ دلم ،دل غمین و خسته ام ،
به پیش چشم یک رفیق
همیشه باز بوده است،
رفیق ، نارفیق شد ...
ومن چه زخم خورده ام
و من چه ساده بوده ام ...
و من هنوز
ساده ام
و من
هنوز
سا
ده ام...

دستانم را باز می کنم
قاصدکی در تقلای رفتن است.
چه زیباست ! وچه زیبا تن به بند نمی دهد.
آرام در گوشش زمزمه می کنم :
قاصدکم ,
برو , همراه صبا آزاد و رها برو
تو را شاهد دلی , تو را قاصد پیامی می فرستم .
پیامی برای او , او که می پرستم.
برای آن مقصود دلها , برای بزرگ پروردگارم.
بگو قصد سفر دارم , بخواه در مقصدم بپذیرد .
بگو برای آنچه دارم دوستش دارم , بخواه تقصیرم در شکر را ببخشاید
قاصدکم ,
همراه پیام من برو , تا نهایت آسمانها برو
پیامم را باد , پیامم را باران از تو نگیرد
قاصدکم ,
پیامم را در پوشش سربسته گلی , پیامم را در ریزش دلشکسته اشکی
پیامم را در آسمان قلبم نوشتم
قاصدکم , همراه پیام من آزاد و رها تا پیش خدا برو
بگو , من از جانب کسی آمده ام
بگو , پیام شکر دارم
بگو , من قاصد تقصیر انسانم!

خدایا کمکم کن
ای خدا
دارم میمیرم
دارم دیوونه میشم
ای خدا ............
خاطره ....
و تنها خاطره ....
تنها سهم من از تو ....
تنها سهم من از خوشبختي ....
خاطرات ....
و فقط خاطرات ....
و فقط خاطراتم مونس تنهاييم است ....
و گاهي انديشه ام ....
انديشه به تو ، به رفتنت ....
به شكست قلبم ، به عمق زخم دلم ....
زخمي كه تا عمر دارم دردش را تحمل مي كنم ....
و آرزويي هزار باره ، كه اي كاش هيچ گاه تو را
نمي ديدم ....
............


خسته ام,,,
خسته ز فردایی دگر
از غزل از این غروب بی سحر
خسته ام از این به ظاهر مردمان
خسته از کابوس تکرار زمان
خسته ام از واژه ها از این غروب جمعه ها
خسته ام از روزگار از این سرای تنگ و تار
خسته ام از این همه فریاد اما بی جواب
تا سحر بیداری و نالیدن از بخت خراب
خسته ام از تیرگی از این سراپا کهنگی
خسته ام از بودنم از بی کسی سرودنم
خسته ام از غصه ها از این سقوط بی صدا
خسته ام از شکوه ها از خاکیان بی وفا
خسته ام از این خزان ازغربت تلخ زمان
خسته ام
از خلقتم از این عروسک بودنم
خسته ام از بند ها در دست این نا مردها
خسته ام گنگم پریشانم دگر

اگر اشک ها نمی بود داغ سینه ها سرزمین وداع را می سوزاند کسی را که خیلی دوست داری همیشه زود از دستش میدهی پیش از آن که خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد هنوز بعضی از حرف هایت را به او نگفته بودی هنوز همه لبخندهای خود را به او نشان نداده بودی همیشه این گونه بوده است کسی را که از دیدنش سیر نشده ای زود از دنیای تو می رود . امشب تمام گذشته ام را ورق زدم : پر از لحظه های سیاه ، لحظه های داغ و پرالتهاب بی قراری ، دلتنگی افسرده ، خاموشی ، سکوت ، اشک ، سوختن .... چیزی نیافتم . دلم به درد می آید وقتی سرنوشت را به نظاره می نشینم کاش می شد سرنوشت را با آن روزهای شیرین عجین کرد نفرین به بودن وقتی با درد همراه است . من از قصه زندگی ام نمی ترسم من از بی تو بودن و به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تعذیه کردن می ترسم . زندگی ام در اوج جوانی بین شب و روزهایی است که باید بهترین سال های زندگی ام باشد ، چنان به هم گره خورده است که منجر به نابودی همه جانبه ام می شود .


گاهی که دلم 
به اندازهء تمام غروبها می گیرد 
چشمهایم را فراموش می کنم
اما دریغ که گریهء ، دستانم نیز مرا به تو نمی رساند
من از تراکم سیاه ابرها می ترسم و هیچ کس
مهربانتر از گنجشکهای کوچک کوچه های کودکی ام نیست
و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچکم را نمی شناسد
و یا کابوسهای شبانه ام را نمی داند
با این همه ، عزیزم ، این تمام واقعه نیست
از دل هر کوه کوره راهی می گذرد
و هر اقیانوس به ساحلی می رسد
و شبی نیست که طلوع سپیده ای در پایانش نباشد
از چهل فصل دست کم یکی که بهار است

درد های من جامه نیستند تا زتن در آورم
جامه و چکامه نیستند تا به رشته ی سخن در آورم
نعره نیستند تا ز نای جان برآورم
درد های من نگفتنی
درد های من نهفتنی است
درد های من
گرچه مثل درد های مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
زخم خورده است
درد های پوستی کجا ؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت درد هاست
درد های آشنا
درد های بومی غریب
درد های کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سر نوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
من چگونه سر نوشت نا گزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من رنگ و بوی غنچه را
زبرگ های تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد
حرف نیست...
درد
نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم...

...
دستهایم را به دستهای امن تو می سپارم ،
کاش آنها را روی چشمانم می گذاشتی تا فرداها را نبینم!
...

در بستری از زمان، برایت می نویسم
می ترسم احساسم سنگ باشد!
می ترسم خودخواهیم آشکار شود!
پس آنها را زیر تمام حس های بودن پنهان می کنم...
...
جدی جدی بزر گ شدم!،
اما می دانم که خواهم مرد، زیرا که روزی کودک بودم!
خوشحالم می فهمی که چه می گویم!، چگونه؟ و چرا؟!
چند لحظه می گذرد...
من پر از نوشتن بودم اما...
اما یکباره همه چیز خط خطی می شوند!
به دنبال تو آمدم، زمانی که در را باز کردی و گفتی که من به دنیای تو و تصاویرت نفوذ کرده ام!
و اما اکنون در را بسته ای و من یکباره آنجا ماندم!!!،
گویی نیمی از من هنوز در سرما، بیرون در جا مانده!،
...
تو تصمیم به بازگشت گرفته ای!
و من مثل همیشه ی خودم در اعدادی ضرب می شوم که حاصلشان صفر است!
!!!
حس شک در من پیچیده و
و من آن را دوست دارم!
حرکت در من سکونت دارد و من ایستایم!
اما شک هایم به نماندن اصرار دارند...
تو نیز تصمیم به بازگشت داری!
نمی دانم کوله ام پشت در مانده یا با خود به داخل آورده ام!
از تو می خواهم اگر رفتی آن را هم با خودت ببری!،
زیرا که به تو ملحق خواهم شد در این کنکاش مداوم!...
...
اما هنوز شک دارم که اکنون خواهم آمد یا ماندن بهتر خواهد بود؟!؟!؟!

تو تموم این روزا با خیالت
خوابیدم
بیدار شدم
با خیالت خوش بودم
زندگی می کردم
..
تو رفتی !..
راضی شدی به مرگ من !..
تو شکستی دل من !..
معبودم سکوتم را از صداي تنهاييم بدان ...
نميخوانم و نميگويم چون درونم هيچ بوده
و تو آمدي برايم قصه هايي از عشق
سراييدي
و به من قصه باران آموختي....
ميداني قصه باران، قصه شستن
غمهاست
و درون انسانها پر از غم و تنهايي است
ونگاهم به باران تو افتاد و ناگهان تمام تنهاييم را فراموش کردم...
و به تو و داشتن تو ميبالم ...

اشتباهي که همه عمر پشيمانم از آن
اعتماديست که بر مردم دنيا کردم

چه اهمیت دارد که من تنهایم
و کوله بارم رنج است
و کسی نیست که بفهمد دردم...
چه اهمیت دارد که نگاهم سرد است
و دلم تنگ نگاهت گشته
و بغض، راه گلویم بسته
و شریک غربت من،
چه اهمیت دارد که شبها،
بغض من در خفا می شکند
و کسی نیست که از بارش من،
دلش آشفته شود
و بگوید که نبار!!!
گاهی میشود که عمیق تر نفس بکشی
به اندازه حس حضورم وبه یاد بیاوری مرا آنچنان که بادیدن تابلوی روی دیوار به گذشته ها میروی آنچنان که با دیدن آلبومی قدیمی لبخند به لب می آوری مرا به یاد بیاور... در سیمای سایه ای که به او عادت کرده ای سیاه شده ام سیاه با پرده های زمان... در مسیر شبهایی که نه تو به ماه نگاه میکنی نه من دوری به وصال نزدیکتر که کنار هم به هم برسیم رسمی که کهنه نشد... حتی تو که میگویی برایم جان میدهی نخواهی دانست
حتی تو..... این که من فریادش میکنم این که کسی نمیشنود میبینی امشب کلمات هم از من میگریزند که دلت را نشکنم چه اصراری دارم که همه بدانند 

سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی
شاید امشب سوزش این زخمها را کم کنی
آه باران من سراپای وجودم آتش است
پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم

میگه آخه چرا ؟ چرا عذاب ؟؟؟
میگم آخه اگه بگم تنهام که خیلی عذابه اگه بگم شکست خوردم که خیلی عذابه اگه بگم دارم میسوزم بازم همون عذابه پس میبینی من بازم عذابم من میخوام تا آخره عمر در عذاب باشم عذاب زندگی من هیچکسی مثل خودم رو ندیدم از عذاب لذت ببره من مار خوردم تا تبدیل شدم به این اژدهای وحشی من عذاب خدام واسه همه حتی واسه عذاب حتی واسه ابلیس حتی واسه خودم

شاید این شعرفرو سوخته در شمع شبم
شاید این نامه که برباد نوشتم بر دوست
برتن باد بماند وبه دستش برسد نیمه شبی
شاید این درد مدام به سرانجام رسد
شاید این رنج همیشه به سحر هم نرسد
وتن خونی ورنجور وپراز تاول من
ره خود یابدو از حادثه بیرون بشود نیمه شبی
شاید این خانه بی رونق رویاهایم
شاید این کلبه تاریک و خموش
ازسر معجزه ای آینه باران بشودنیمه شبی
به دلم می گویم
مدتی هست دعا می خوانم
مدتی هست نگاهم به تماشای خداست
مدتی هست امیدم به خداوندی اوست
نغمه اشک مرا گوش خدا می شنود
شاید این قفل دروغین که به بغضم زده ام
با سر نیشترخاطره ای باز شود
شاید این گریه آرام فغانی بشود نیمه شبی
مرغ جانم هوس رنگ پریدن دارد
ومن بندی رویای زمین
قفسی جنس قناعت برو ساخته ام
به دلم می گویم
قفسم کم رمق است
شاید این دخمه بی پنجره در هم شکند
شاید این عمر قفس گونه به پایان برسد نیمه شبی
به دلم میگویم
به دلم میگویم
ودلم میگوید همه اینها وعده ست
همه اینها سخنانیست که من می دانم
از برای غم هر روزه ی من میگویی
پر از شایدو ای کاش و پر ناباوری اند
به دلم میگویم
عازم یک سفرم
سفری دور به جایی نزدیک
سفری از خود من تا به خودم
شاید این بار سفر چاره کارم بشود
شاید این وعده بیهوده به جایی برسد
نیمه شبی............

خدایا کفر نمی گویم
پریشانم
چه می خواهی تو از جانم؟
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو میدانی
که انسان بودن و ماندن دراین دنیا چه دشوار است
چه رنجی می کشد آنکس که انسان است واز احساس سرشار است.

یکی می پرسد:
اندوه تو از چیست؟
سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟
برایش صادقانه مینویسم:
برای آنکه باید باشد و نیست









از تــو بگـذشتم و بگـذاشتمت با دگــران رفتم از کوی تو لیکن عقـب سرنگران ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کـردی تو بمـان و دگـران وای بـه حال دگران 
رفته چون مه به محاقـم که نشانـم ندهند
هرچه آفاق بجـوینــد کـران تـا به کران
میروم تا که به صاحب نظری باز رسم
محرم مـا کـه نـبـود دیـده کوتـه نظـران
دل چــون آینـه ی اهـل صفا می شـکنند
که زخود بیـخبـرنـد این زخدا بیخبـران
دل من دارکه در زلف شکـن در شکنت
یادگاریست ز سر حلقه شوریده سـران
گل این باغ بجزحسـرت و داغــم نفزود
لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران
ره بـیـدادگران بخـت مـن آمـوخــت تـرا
ورنـه دانـم تـو کجـا و ره بـیـدادگـــران
سهل بـاشد همه بگـذاشـتـن و بگـذشـتـن
کاین بـود عاقـبـت کار جهــان گـذران
تحمل کردن زیباست اگر قرار باشد روزی به تو برسم. انتظار آسان است اگر قرار باشد دوباره تو را ببینم. زندگی شیرین است اگر قرار باشد مزه دستان تو را بچشم. مشکلات حل می شود اگر قرار باشد روزی به پای تو بمیرم. اشک ها همه به لبخند تبدیل می شود اگر قرار باشد حتی یک لحظه در کنار تو باشم. و لبخندها دوباره به اشک تبدیل می شود فقط اگر ببینم خیال رفتن داری اما بدان دوستت دارم از پشت این همه فاصله.از پشت این همه حرف... 
حالمان بد نيست غم كم ميخوريم كم كه نه هرروز كم كم ميخوريم آب ميخواهم سرابم ميدهند عشق ميورزم عذابم ميدهند خود نميدانم كجا رفتم به خواب از چه بيدارم نگردي آفتاب؟ خنجري بر قلب بيمارم زدند بيگناهي بودم و دارم زدند



